روزها رفتندومن دیگرخودنمیدانم کدامینم آن من سرسخت یاکه مغلوب دیرینم

سلاااام

سلام به همه مخصوصاداداش گل گلابم آقای فرزادخان باباگلی به جمالت ماروفراموش نکردی تایک ماهه دیگه دوباره مثه قبل فعال میشم قول بودم

بوس بوس

دوستتون دارم

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]


آری

 

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت

[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ٥:۳٢ ‎ق.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]


مرگ طبیعی

 

عرض کنم خدمتون شاید چیزی که می گم خیلی هم جالب نباشه ولی به هر حال اتفاق میافته

 

رفته بودم داروخانه که یه خمیر دندون بخرم که دیدم  اره  یه دختر به قولی زیبا رو، چشم درشت ه مشکی رنگ، ارایش کرده در سطح ملی، مسئول ه فروشه.رفتم و منتظر موندم تا نوبتم شه.یه جوون هم جلو من بود.

خلاصه نوبت این بنده خدا که رسید همون جوون ه، متوجه شدم که خیلی اهسته حرف می زنه و یکم صداش لرزون ه.نگاش کردم و دیدم بنده خدا الان ه که از هوش بره.دیدم دختر زل زده به چشاش و می گه چی می خوای؟(وصف دختره رو که کردم براتون) گفت که یه قرص که من الان اسمش رفته می خوام.دختره رفت و قرص رو اورد گفت 400 تومن میشه.این بنده خدا متوجه نشد-نشنید گفت چند؟یهو دختره چشاش رو گرد کرد.ابروان کمان رو در هم کشید و گفت: خب من چند بار باید بگم 400 تومن".اینجای داستان طرف فقط دست کرد توی جیبش یه پولی در اورد گذاشت جلو دختره و خیلی سریع از داروخانه زد بیرون.من جلو تر که رفتم دیدم بنده خدا پول دو سه تا قرص رو داده ولی از ترس جرات نکرده وایسه بقیه پولش رو بگیره. به قولی فرار رو بر قرار ترجیح داده.

 

این رو می خواستم بگم که چرا ما گاهی وقتها اینجوری میشیم.

دختره تا دلت بخواد قشنگ و خوشکل بود ولی چه فایده با این اخلاقش.

توی این دنیای ما ادمای خجالتی خیلی زیادن.ادمهای ساده خیلی زیادن.ادمهایی که شاید خیلی کم توی جامعه شهری زندگی کردن.ادمهایی که اعتماد بنفس پایینی دارن،ادمهای که هیچ دختر یا پسری تحویلشون نگرفته.

ولی همگی ادم ن.محترم ن. باید بهشون احترام گذاشت.

مسئول عزیز داروخانه می دونم از صبح تا شب باید با کلی ادم مختلف سر و کله بزنی ولی مواظب باشه کاری نکنی که یه نفر رو بدون دلیل ناراحت کنی.

دختر خوشکل های عزیز اقا پسرهای خوشتیپ هم توجه فرمایند یکم ارایش مناسب تری کنن تیپ مناسب تری بزنن تا این این همه جوون مزدوج نشده که سنشون هم بالا رفته رو دیوونه نکنن و بتونن به مرگ طبیعی از این دنیا برن.نیشخنده

[ ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]


ایران؟چه جورجاییه؟

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به

جای آرزوی خوشبختی انواع راههای کشتن گربه دم حجله

را آموزش میدهند.

 

فقط در ایرانه که اگه دیدی دختری بهت محل نمیگذاره میگن

دختره خرابه و...یا پسره معتاد بچه ننه و الی ...

 

فقط در سریالهای ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و نماز شب

میخونند و به مسجد میرند و آدم بداش پولدارند و دزدند و به

هیچ وجه آدمها نمیتونند هر دو خصلت را داشته باشند

 

فقط یک خواننده زن ایرانیه که این نبوغ را داره که با لباس

شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه

 

فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران

شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه

 

فقط در ایرانه که زارا و منگو با برندهایی چون شنل و گوچی

برابری میکنه

 

فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا

یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه اگه میخریش

بیارمش

 

فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق

بیوفته

 

فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی

هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه

 

فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری

اجتناب ناپذیره

 

فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمانها

+خدمه بیشتره

فقط یک مرد ایرانیه که مامانش را از زن و بچش بیشتر

دوست داره

فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که

باهاشون اومدی بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی

 

فقط در یک فست فود ایرانیه که موزیک ترانس یا هاوس

پخش میکنه و مشتری را دچار سو هاضمه میکنه

 

فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی،

مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ کفش پاشنه 25 سانتی

میپوشه

 

فقط در ایرانه که توی مهمونی آدمها بجای معاشرت کردن و

شاد بودن فقط بهم نگاه میکنند و حتی یک کلمه با هم حرف

نمیزنند

 

فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع میبرندش

تخت جمشید و نقش رستم تا بگن ما کی بودیم انگار که ما

کی هستیم حساب نیست

 

فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده

است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد

فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره

فقط در ایرانه که اگه با بچه تون خیابون راه میری مردم به

نشونه مثلا دوست داشتن یا نیشگونش میگیرن یا دستای

کثیفشونو به پوست بیچاره میمالند و یا بدون اجازه بهش

شکلات میدن

 


فقط یه دختر ایرانی این استعداد را داره که توی گرمای

 

تابستون چکمه میپوشه و توی سرمای زمستون صندل

 

فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال

 

داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب

 

خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن

 

 

 

فقط ایرانیها هستند که معتقدن که هنر فقط و فقط نزد

 

خودشونه

 

 

 

فقط ایرانیها هستند که در فروگاهها یه 40/50 کیلو اضافه بار

 

دارن

 

فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل

 

دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن

 

غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم

 


فقط در ادارههای دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری

 

نیست و هریک از کارکنان 5 ساعت مشغول نماز و عبادت

 

اونهم در ساعتهای کاری هستند و در ضمن به نشانه خاکی

 

بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره

 

میچرخه

 

 

[ ۱۳٩٠/٥/٢٧ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]


چه انتظاری دارید؟

 

داشتم میومدم خونه که توی راه دیدم یه دختر بچه کوچولوی خوشکل داره یه بستنی رو لیس میزنه و داره به یه چیزی تو دستش نگاه می کنه. بهش که رسیدم دیدم بله خانواده محترم بچه رو فرستادن سر کوچه واسشون سیگار بخره. 

" دختر گلم میشه بری سر کوچه یه سیگار واسه بابایی/مامان بگیری؟ افرین دختر خوب یه بستنی هم واسه خودت بگیر.مواظب باش ماشین بهت نزنه.زود بیا خونه"

خب شما نمی گید این بچه کنجکاو میشه می گه این چیه؟شما نمی کنید بزرگ شد بدون هیچ هراسی می ره سیگار می خره؟


یه استاد داشتم می گفت بچه ما اونجوری که ما می خواهیم و دوست داریم نمیشه اونجوری که هستیم میشه اونجوری که رفتار می کنیم میشه.

[ ۱۳٩٠/٥/٢٤ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]


راستگویی

 

اینقدر این قصه زیباست که حتی اگر شنیده باشید باز هم تکرارش دل نشینه
 
 
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج
 
گرفت. 
 
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را
 
دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. 
 
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد ، چون دختر او مخفیانه
 
عاشق شاهزاده بود.
 
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
 
مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.  
 
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. 
 
اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
 
روز موعود فرا رسید ، و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای
 
میدهم. 
 
هر کسی که بتواند در عرض شش ماه ،زیبا ترین گل را برای من بیاورد ، ملکه
 
آینده چین می شود.
 
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
 
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد ، و
 
راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، و گلی نروئید. 
 
 
روز ملاقات فرا رسید. 
 
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبائی به
 
رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.
 
 
 
لحظه موعود فرا رسید. 
 
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد
 
دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
 
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی
 
سبز نشده است.
 
 
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده ، که او
 
را سزاوار همسری امپراطور می کند : 
 
گل صداقت ...
 
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز
 
شود !!!
[ ۱۳٩٠/٢/۱۸ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]


دستتون دردنکنه

 اینم یه سلام خوشگل خوبید؟ میدونم کوتاهی کردمو یه مدت نیومدم

ولی....

یه مشکلی پیش اومده دعا کنید زودبرطرف بشه

اول جا داره از داداشای گلم فزراد خان وآق داریوش تشکر کنم

دستتتتتتتتتتتون دررررررررررررد نکنه

 

حالا از تشکرو اینا خارج شیم این آپمم عجله ایه کسی رو خبر نمیکنم ببخشید

سفر یک میلیون توریست ایرانی تنها در چهار ماه نخست سال 2010 ـ و درفصل سرد سال ـ به ترکیه، فعالان توریسم این کشور را شگفت زده کرده است. این درحالی است که در کل سال 2006 یک میلیون گردشگر ایرانی وارد ترکیه شده بودند.

با انجام محاسبه‌ی ساده‌ای معلوم می‌شود که در چهار ماه نخست سال میلادی جاری، روزانه هشت هزار و 333 ایرانی به ترکیه سفر کرده‌اند! بنابراین لطفا به سئوالات زیر پاسخ دهید: 

 

این همه آدم برای چه به ترکیه می‌روند؟

الف) برای زیارت اهل قبور و فاتحه‌خوانی بر سر قبر مولوی

ب) برای تقویت زبان ترکی

ج) برای امر به معروف و نهی از منکر در سواحل آنتالیا

د) برای صدور دستاوردهای دولت دهم به ترکیه

 

دولت ترکیه در مقابل این هجوم سرمایه، چه باید بکند؟

الف) بی‌خیال آن تریلی شود

ب) دستاوردهای هسته‌ای ما را تحسین کند

ج) بشکن بالا بندازد

د) مدیریت جهانی را از ما یاد بگیرد

 

برای جلوگیری از خروج توریست و سرمایه از کشور، چه باید کرد؟

الف) باید ترکیه را نابود کرد

ب) باید تمام ایرانیان را ممنوع‌الخروج کرد

ج) باید همه چیز را گران کرد تا دیگر پولی دست مردم نماند که در ترکیه خرج شود

د) هر سه مورد

در آخر اینم تقدیم به همتون از جمله داداشای گلم که گل کاشتند

 

                                        

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ ] [ ۳:۱٩ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]


سخنی زیبا از پائلو کوئیلو

 

 

             سخنی زیبا از پائلو کوئیلو

 

انسان‌ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مى‌روند. با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت. در سبد جلو, صفات نیک خود را مى‌گذاریم. در سبد پشتی, عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم. به همین دلیل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند. بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٦ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]


ادبیات ایران زمین

 

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم

مرغ بریان به چشم مردم سیر

کمتر از برگ تره بر خوان است

وان که را دستگاه و قوت نیست

شلغم پخته مرغ بریان است

 

  http://ganjoor.net

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]


تف به این شانس!

اون روز پنجشنبه بود که تصمیم گرفتم برم و یه دونه برا خودم پیرهن بخرم...آخه جمعه تولد احسان دوستم بودهورا...از صبح همینجوری داشتم کارامو راست و ریست میکردم که غروب با خیال راحت برم خرید...آخه میگن برا خرید پیرهن غروب برید بهتره چون که پاتون کامل جا باز کرده!.متفکر..( اوه....اون مال کفش بود!.نیشخند...حالا بیخیال!مژه) خلاصه...همون هنوز صبحونه رو کوفت نکرده  بودم(شما بخون نوش جان نکرده بودم!مژه) که مامانی صدا زد:« داریوش...ذلیل مرده!...برو گمشو پول قبض آبو بده بیا خبر مرگت!منتظر( به این میگن مهر مادری!)از خود راضی » تازه میخواستم غر غر کنم که دوباره صدا زد:« برو اون گوشی منو هم بده تعمیرگاه...خوب شارژ نمیکنه....خاک بر سرت با این گوشی خریدنت!منتظر» دیگه از اینهمه جور و جفا بغض کرده بودم ولی چه میشد کرد؟!.نگران..با بی حوصلگی لباسامو پوشیدمو به را افتادم...باز خوبه ماشین توی خونه بود و پیاده نبودم...توی راه بانک بودم که یهو خوردم به ترافیکعصبانی...لامصب اونقدر شلوغ بود که اگه تف مینداختی 2 قدم پرت نمیشد!تعجب( مرسی فضا سازی!)قهقهه...همینجوری در حال لایی کشیدن و نیم کلاچ رفتن بودیم که گوپس!تعجب...یکی از عقب زد بهم...یهو پریدم بیرون و شروع کردم به داد و بیدادعصبانی...افسر هم همون دور و ورا بود و سریع خودشو رسوند...یه نیگاهی به ماشینا کرد و بهم گفت:«مقصر شمایی...این آقا داشته راه خودشو میرفته....شما هم با لایی کشیدن اومدی جلوش، اونم زده بهت...گواهینامه و کارت ماشین لطفا!قهر»...با هزار بدبختی و عزت و التماس نذاشتم ماشین رو بخوابونه...آخه بابام از ارث محرومم میکرد!نیشخند...بالاخره به بانک رسیدم و رفتم پول قبض رو پرداخت کنم...تا دست کردم توی جیبم دیدم که ای دل غافل!...قبض توی خونه جا مونده!منتظر...( لب دریا برم باید یه آفتابه آب با خودم ببرم!گریه) دوباره برگشتم طرف خونه که قبضو بگیرم...دیگه همتون مامانمو میشناسن...اگه اونروز قبضو پرداخت نمیکردم دیگه وبلاگ شهرشب آپ نمیشد!تعجب...آخه به لقاء الله میرفتم!گریه...یواشکی رفتم توی خونه و به هزار بدبختی قبض رو پیدا کردم...نزدیکای ساعت 1 بود...باید عجله میکردم آخه بانک تعطیل میشدوقت تمام...سوار ماشین شدم و بگاز بگاز رفتم طرف بانک...اما باز دوباره به ترافیک خوردم!...وقتی که به بانک رسیدم دیگه تعطیل شده بود.منتظر..منم هرچی فحش یادم اومد نثار پرسنل محترم بانک کردم!کلافه(حالا چرا...نمیدونم!مژه)...از بخت بد،مغازه دوستم که تعمیرات موبایل داشت اون سر شهر بود...نزدیکای ساعت 3 و نیم رسیدم مغازه دوستم و تا نزدیکای 6 اونجا بودم تا گوشی مامانمو تعمیر کنه...نزدیکای ساعت 8 بود که رفتم بالاخره یه پیرهن خریدم اونم به چه بدبختی و مکافات!.افسوس..تقریبا ساعت 10 شب بود که رسیدم خونه و مثل مرده افتادم.هیپنوتیزم..چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم احسان زنگ زد و گفت:« سلام داریوش...خیلی بیمعرفتی...کجا بودی امشب؟سوال»...منم گفتم:« سلام داداش...رفته بودم برا تولدت یه لباس برا خودم بخرم..چطور مگه؟» متفکراونم با خونسردی تمام گفت:« مهندس!تعجب( با من بودی؟!مژه)...امشب تولدم بود...نه فردا شب!منتظر» منم بی هیچ حرفی، درحالیکه دیگه بغضم ترکیده بود و یاد اینهمه مصیبتای امروز افتاده بودم ، داد زدم....تف به این شــــــــــــانس! گریه کلافه

آخ!ابله...مامانم لیوان رو پرت کرد طرفم! گریه

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ داریوش ] [ نظرات () ]